هوا تاريك شده بود. بالاخره راهشو تو جنگل گم كرد. يه هو يه صدايي شنيد، سر جاش خشكش زد. ديدش كه روبروش وايساده بود و نگاش مي كرد. صورتش از شدت ناراحتي به سبزي مي زد. -چرا بابامو كشتي؟ -من؟! كي؟ -همين الان! -چه جوري ميشه بدون اينكه بدونم كسي رو بكشم؟ -زير پاتو نيگا كن تا بفهمي! پاشو از رو زمين برداشت، يه قورباغه له شده زير پاش بود!
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 10:37  توسط گاگ
|