گويند روزي فخرالمجانين به خيابان شدي و گرد خود همي گشتي. در اين گشت و گذار مردي از نقشهماندگي وي را بديدي و از وي بخواستي تا وي را در آموختن سرگشتگي به سرگردانان نقشهماندگي كمك نمايد. پس فخر هميپذيرفت و براي آموزش آماده گشت. فردا روز چون گاه رفتن به نقشهماندگي شد، فخر هميانديشيد و با خويشتن گفت «سخت نيكوست تا با ظاهري آراسته به نقشهماندگي روم تا سخنم در دل ايشان كارگر افتد.» پس قباي اطلس بر تن كرد و دستار حرير بر سر بست و رداي كشمير بر دوش انداخت و به راه اوفتاد. بر در نقشهماندگي عسس دربان بر وي خرده گرفتي كه اينجاي جايگاهي بس عظيم در دارالخلافه باشد و اين ردا از علامات خارجين از امر دارالخلافه. پس آن را از تن به درآر. فخر را عجبي بس عظيم فرا گرفتي اما حرف عسس پذيرفتي. پس درون نقشهماندگي درباني وي را بديد و بگفت اين چيست بر سر داري؟ كه ارباب ما را سخت ناخوشايند است كس بر سر دستار حرير بندد. پس فخر دستار از سر باز هميكرد و حيرانتر از پيش به راه خويش ادامه هميداد. بر در سراي ارباب نقشهماندگي ساقي فخر را بديد و بگفت اين چه قباييست؟ چون كاتب ارباب اين قباي اطلس ببيند به حال اغما افتد و تو را هيچ راه مفري از اين نباشد كه گويندت اين كار از بهر سوء قصد نمودي. پس فخر قباي اطلس نيز از تن به در آوردي و با آندرور به حضور ارباب رسيدي! صبيه ارباب كه نزد پدر بودي تا پيكر نحيف و پرموي فخر بديدي جيغي به رنگ انگور ياقوتي كشيدي و بيرمق بر زمين افتادي. ارباب نيز فيالفور دستور دادي تا فخر را به فلك كشند و او را عبرتي گردانند براي عابران تا بدانند چون بپوشند تا شايسته ورود به نقشهماندگي گردند. فخر در زير فلك هميخنديدي و با خود زمزمه كردي : چون نباشد خلق را راه تلبس اين دلق و قبا و ردا ناشد ترا بس
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط گاگ
|