لحظه ها از كنارم بيهوده عبور مي كنند ، درونم سستي مي كند ....، گفتني آنقدر هست كه همه اش را فراموش كرده ام . احساس مي كنم كه زير پاي زمان له مي شوم ، اما ترسي از اوقات رفته ندارم ، از اوقاتي كه مي آيند هم نه .ذهنم را به هر چيز مشغول نمي كنم ، تنها مشغله ذهني ام تفكر است،به همه چيز فاصله من با قلمم زياد شده است ، به طوري كه آنچه در ذهنم مي پرورانم تا به قلمم برسد فراموش مي شود، ...
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 9:17  توسط شاس
|