غریو شادی از خانه ای شنیدی. کنیزکی از خانه بیرون آمدی و فخر را شناختی، پس به خانه
برگشتی و خدای خانه صدا بکردی. خدای خانه بیامدی و فخر را بگفتی :«امروز مرا طفلی به
دنیا آمدی. بیا و وی را نامی نه!»
فخر به اندرونی شدی و طفل را بدیدی. دختری بود به غایت ملیح و نحیف! طفل را به فخر
بدادند. همینکه در آغوش فخر جای گرفت، دستار فخر بکشید و بخندید. فخر در چشمان
کودک نگریستی و برق جنونی عجیب در وی بدیدی، همچنین خاصیتی در طفل بودی که به
هرآنچه نزدیک می شدی، فی الفور آن را خراب نمودی، پس فخر وی را حیاة الحکما نام نهادی.
چون فخر بخواستی از آنجا به بیرون شود، حیاة گریه سر بدادی و فخر را بخواستی. اما فخر
واله و سرگردان از در برفتی.
توضیح : حتما همه می دونن که حیاة یعنی زندگی.