شود.
یک بار من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون به یک دکه رفتیم و همه روزنامه هایش را آتش زدیم. ما این کار را برای این انجام دادیم که تمرین
فرار کنیم. ما کار بدی نمی کردیم، اما چون صاحب دکه ما را گرفت ما مجبور شدیم اظهار پشیمانی کنیم تا ما را ول نماید. البته ما واقعا پشیمان
نبودیم اما دو چیز مهم را فهمیده شدیم. اول اینکه زمانی که گیر افتادیم بهترین کار برای تخفیف مجازات اظهار پشیمانی است چون به این وسیله و به
خاطر زرنگی و با تجربه بودن حسن پیچ شمرون ما هرکدام یک شکلات تویکس که بسیار خوشمزه است از صاحب دکه گرفتیم! و دوم این را خوب
فهمیده شدیم که نقاط ضعفمان در فرار چیست. این باعث میشود ما در آینده گیر نیفتیم.
البته ما بازهم مجبور شدیم که پشیمان شویم. مثلا یکبار که برای تعطیلات به مسافرت شمال رفته بودیم کیسه تخمه آفتاب گردون پدرمان را برداشتیم و
آن را باد کردیم و ترکاندیم. پدرمان از خواب پرید و دید که همه تخمه ها ریخته است برای همین ما را تنبیه کرد. اول سر خواهرم را لای در
ماشین گذاشت و بعد به سراغ من آمد تا همین کار را انجام دهد که من با یک اظهار پسیمانی به موقه و حرفه ای که از حسن پیچ شمرون یاد
گرفته بودم نجات پیدا کردم. البته خواهرم وقتی سرش لای در ماشین بود بسیار خنده دار بود اما من که نمی خواستم او هم به من بخندد.
تنها باری که من واقعا پشیمان شدم زمانی بود که پژمان آنوفل را که بچه بسیار شیرین عسل و اعصاب شکنی است و همه اش خودش را برای ناظم
لوس میکند و ما را لو میدهد به خاطر اینکه به ناظم گفت که چه کسی زمانی که ناظم در دستشویی بچه ها بوده آفتابه را از بالای درب بر روی
سرش انداخته است با مشت زدم و به او گفتم خدا تورا سوسک بنماید و با تمپایی روی سرت بزند.
البته من به خاطر مشتی که زدم پشیمان نیستم. بلکن به خاطر اینکه به پژمان آنوفل گفتم خدا سوسکت بنماید پشیمانم. به خاطر اینکه سوسک بسیار
موجود با خاصیتی است و به درد میخورد اما پژمان آنوفل اینگونه نیست. حداقل با سوسک میتوانیم یخمک دختر همسایه را دودر نماییم اما اگر پژمان
آنوفل را به دختر همسایه نشان دهیم احتراممان از بین میرود.
ما نتیجه میگیریم که پشیمانی بسیار خوب است و در مواقع خطر به ما کمک میکند و اینکه سوسک بسیار مفید است و حیف است به کسی بگوییم خدا
سوسکت بنماید.
این بود انشای من.
چونکه دیگر مجبور نیسیتم شبها زود بخوابیم و میتوانیم مسابقات فوتبال لیگ ایتالیا را به صورت مورب ببینیم چون پدرمان مستقیم جلوی تلویزیون مینشیند و
ما مجبور میشویم که مورب فوتبال را ببینیم.
در اولین روز تعطیلات ما امتحان فارسی داشتیم که در آن امتحان انشای بسیار قشنگی نوشتیم و شما معلم محترم و گرامی ما حتما به آن 20 داده اید.
بعد از امتحان با دوستان صمیمی خود اصغر ترقه که متخصص انفجار است و حسن پیچ شمرون که یک اقتصاد دان برجسته است به محل کار حسن
رفتیم. حسن سر پیچ شمرون با لباس پاره پوره و صورتش که با آب جوب و لجن ته آن شسته شده است مینشیند و گدایی میکند.
من و اصغر ترقه سر انگشتی حساب کردیم و فهمیدیم که درآمد حسن از پدرهایمان، هردو، بسیار زیادتر است و ما به او حسودی کردیم. بعد از اینکه
حسن لباس کار خود را پوشید و رفت من و اصغر ترقه به میدان انقلاب رفتیم. در آنجا کتاب فروشی بسیار زیاد میباشد. ما به کتاب فروشی میرویم
و زمانی که حواس فروشنده نمیباشد زیر کتابها کبریت میگیریم و فرار میکنیم. البته ما این کار را از روی مردم آزاری انجام نمیدهیم بلکه در حال
آماده کردن و تمرین کردن برای شغلمان در آینده هستیم. قرار است من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون دزد بانک بشویم. برنامه ما در روزهای
اول تعطیلات تا آخر امتحانات همین بوده است. بعد از تمام کردن امتحانات مشکلات ما در خانه آغاز شد. مادر ما خانه تکانی دارد و مارا مجبور به
کار میکند. هرچقدر هم به او میگوییم که از دستش به یونیسف شکایت میکنیم اصلا نمیترسد و میگوید به آقا یوسف هیچ ربطی نمیدارد ذلیل مرده ها و
ما مجبور میشویم به تکان دادن خانه ادامه دهیم.
در روز سال تحویل ما دور سفره هفت سین نشستیم اما نمیدانم چرا هیچ چیزی که با سین شروع شود در آن نبود. بعد از آنکه تلویزیون صدای
توپ داد همه به پدر و مادر خود عید را تبریک گفتیم و پدرمان به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و زد پس کله مان و گفت بزمجه اینو سالم
نگه دار.
در روز اول عید عمو هوشنگ و زن عمو فریبا با بچهایشان بهزاد و میترا آمدند خانه ما. عمو به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و پدرمان در
خلوت از ما پولی که برای عیدی داده بود پس گرفت و به بهزاد و میترا داد. ما دیدیم که وقتی کسی در اتاق نبود عمو هوشنگ زد پس کله بهزاد
و میترا و گفت بزمجه اینو سالم نگه دار.روزهای بعد هم فامیلهای دیگر آمدند و ما به همین شکل عیدی گرفتیم. پدرم میگوید که فامیل ما با اینروش
به اقتصاد مملکت کمک میکند چون همیشه پول درجریان است و راکد نمیماند. ما هم فهمیدیم که برای به جریان انداختن پول چند پس کله نیاز است!
البته تنها خانواده ای که به اقتصاد کمک نمیکند خانواده خاله اقدس اینا میباشد. چونکه خاله اقدس سه پسر مختلف و 5 دختر متفاوت دارد کسی به بچه
هایش عیدی نمیدهد برای همین آقا اسد شوهر خاله اقدس هم به کسی عیدی نمیدهد.
در روز سیزده بدر ما به پدرمان گفتیم که مارا ببرد پارک اوهم گفت به شرط اینکه پدر مادرمان مهمان بچه ها باشند و با پول عیدی که گرفته ایم
آنها را مهمان کنیم! و ما چونکه هیچ عیدی ثابتی نگرفتیم و همه عیدیها درگردش برای اقتصاد بوده اند از رفتن به پارک منصرف گشتیم و کله جوشی
که مادرمان پخته بود را در بالای پشت بوم روی حصیر خوردیم و سیزده مان به در شد. البته ما ندیدیم که چیزی به در بخورد اما پدرمان این را
گفت و ما هم قبول کردیم.
در پایان شب مادرمان به ما میگفت ذلیل مرده ها امسالم مشقاتونو ننوشتین؟ و ما هم با نگاهی معصومانه گفتیم امسال به ما مشق ندادند!
ما نتیجه گرفتیم که تعطیلات عید بسیار خوب است چون به اقتصاد کمک میکند و انسان باید از همین الآن برای آینده اش تلاش کند مثل من و اصغر
ترقه و حسن پیچ شمرون.
این بود انشای من.