تبليغاتX
گاگول دونی
گاگولگاه ادب و پرت و پلا
موضوع انشا : نقش هر خود را در خانواده در حال و آينده توضيح دهيد.
قلم در دست ميگيرم و سوار بر متروي تيزروي خط ميرداماد انشاي خود را مي‌آغازانم.
موضوع انشاي امروز بسيار پيچيده مي‌باشد براي همين من مجبور شدم تا تحقيقات بسيار جامعه‌اي انجام دهم.
در ابتداي تحقيقاتم از پدر خود پرسيدم نقش من در خانواده چه مي‌باشد؟ باباي ما با حالت بسيار عجيبي كه دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون به آن مي‌گويد عاقل اندر سفيه، نگاه كرد و پس از مدتها فكر كردن گفت : زالو! و وقتي از او درباره نقشمان در آينده پرسيديم بازهم مدتها فكر كرد و سپس جواب داد : تو منو دق مرگ ميكني و به همين جرم ميبرنت دارالتاديب!
ما بسيار تعجب نموديم كه دارالتاديب براي افراد كودك است و ما در آينده بزرگ خواهيم شد و به دارالتاديب نخواهيم رفت اما جرات نكرديم به پدرمان اين را بگوييم.
در مرحله دوم تحقيقات به سراغ مادرمان رفتيم و همين سوال را از او پرسيديم. نميدانيم اين سوال چه خاصيتي دارد كه هر كس كه از او مي‌پرسيم دچار تغييرات احساسي مي‌شود. چون مادرمان در جواب اين سوال بسيار جيغ كشيد و ما را نفرين كرد و گفت : الهي خبرتو برام بيارن! بهت ميگم نون بگير ميگي حال ندارم، ميگم برو بقالي خريد كن ميگي حوصله ندارم، عوض كمك كردن به من تو خونه همش تو كوچه پلاسي و فوتبال بازي مي‌كني، حالا از نقشت حرف ميزني؟ ذليل مرده!
وقتي از مادرمان درمورد سوال دوم پرسيديم بسيار خفنتر از سوال اول جيغ كشيد و گريه كرد و بعد از نيم ساعت گريه كردن گفت : ميشي يه دلندهور بدتر از بابات!
ما باز هم بسيار تعجب كرديم چون همه در فاميل به ما مي‌گويند بسيار شبيه دايي‌ات مي‌باشي و وقتي بزرگ شوي عين او مي‌شوي.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ خواهرمان رفتيم. به هرحال او هم عضو خانواده است و نظر دارد. در جواب سوال اولمان بلافاصله جواب داد مايه دق من! و در جواب سوال دوممان بازهم بلافاصله جواب داد :مايه دق زنت!
از آنجايي كه ما بسيار اهل تحقيق بوديم تصميم گرفتيم براي گرفتن نتيجه مطمئن به سراغ منابع خارجي برويم، براي همين ابتدا به سراغ دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون رفتيم. دايي حسن پيچ شمرون درجواب سوال اولمان گفت : ما هموني هستيم كه ميخوايم. اما در جواب سوال دوممان گفت : ما هموني ميشيم كه خودمون ميخوايم!
اين دايي حسن پيچ شمرون بسيار روشن فكر است، ما اصلا حرفهايش را نمي‌فهميم.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ عمه حسن پيچ شمرون رفتيم كه بسيار آدم با تجربه‌اي است.
در جواب سوال اولمان بسيار خنديد! اما در جواب سوال دوممان چشمهايش پر اشك شد و شروع كرد از خاطرات و تجربيات گذشته خود حرف زد.
عمه حسن پيچ شمرون بسيار با مردها مخالف بود. او درباره چيزي به نام فمنيسم حرف زد كه ما آن را نفهميديم. فقط فهميديم هركس اينگونه باشد به نظر عمه حسن پيچ شمرون بسيار خوب است.
عمه حسن پيچ شمرون به ما گفت كه در آينده ما ازدواج مي‌كنيم، ما با شنيدن اين حرف بسيار خجالت كشيديم و ذوق كرديم، و در نتيجه بايد براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
عمه حسن پيچ شمرون گفت :شوهر خوب شوهر مرده‌اس. او سه بار ازدواج كرده بود و هر سه شوهر او مرده بودند و برايش بسياري پول ارث گذاشتند.
ما در اينجا تحقيقات خود را به پايان رسانديم.
نتيجه‌اي كه ما گرفتيم اين بود كه ما هم اكنون مي‌خواهيم كه بسيار اذيت كنيم و نقشمان اين است كه آسايش را از خانه فراري دهيم. اما نقشمان در آينده را مي‌خواهيم اينگونه رقم بزنيم كه پس از ازدواج، ما هنوز هم از اين حرف خجالت مي‌كشيم و قند توي دلمان آب مي‌شود، براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
اين بود انشاي من.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:33  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : تابستان خود را چگونه گذراندید؟
البته بر همگان واضح و مبرهن است که تابستان فصل بسیار خوبی است و بسیار مفید میباشد. اما برای ما تابستان امسال بسیار نامفید بود.
در ابتدای تابستان ما به همراه پدرمان برای دریافت کارنامه به مدرسه آمدیم. در آنجا ما در کارنامه خود نمره درس انشا را دیدیم که بسیار تک بود! و تنها نمره تک کلاس ما بودیم. از اینجا ما بسیار ناراحت گشتیم. در راه خانه پدرمان چیزی به ما نگفت. اما ما میدانستیم که بسیار خشونتبار با ما خواهد بود! چون خواهرمان هم یک نمره تک داشت که باعث شد بابایمان اورا از موهایش به پنکه سقفی آویزان نماید و یک روز بالای پنکه روشن اورا مانداند. ما بسیار به او خندیدیم اما الآن که فکرش را میکنیم بسیار کار بدی کرده ایم! ما به این فکر میکردیم که ما که مو نداریم که از آن به پنکه آویزانمان نمایند پس چه بلایی به سرمان می آید! و بسیار از دست شما معلم عزیز ناراحت بوده ایم!
در خانه بابایمان سگک کمربند را درون دماغمان کرد و ته آن را به پنکه بست و ما هم یک روز از پنکه آویزان بوده ایم.
بعد از تنبیه پیش حسن پیچ شمرون رفتیم تا کمی درد دل نماییم. حسن پیچ شمرون یک دایی دارد که بسیار روشن فکر است! زمانی که دایی حسن پیچ شمرون قضیه را فهمید خندید و گفت :
اگر با من نبودش هیچ میلی           چرا ظرف مرا بشکست لیلی
ما که نفهمیدیم دایی حسن پیچ شمرون چه میگویید اما فهمیدیم که این یک شعرش است و اگر در انشا باشد نمره دارد! و دیگر ما از دست شما ناراحت نبودیم.
در روز های بعدی تابستان ما به مدرسه میرفتیم و شما را میدیدم و روزهای دیگر با حسن پیچ شمرون یک کار جدید را شروع میکردیم. کار جدید ما این بود که یک شبکه هرمی درست کرده بودیم (ما نمیدانیم این شبکه هرمی چیست چون تلویزیون ما آن را نمیگیرد اما حسن پیچ شمرون میگوید بسیار خوب است و پول توی آن است) ما با بچه های محل صحبت میکردیم و میگفتیم که پنج سکه پنجاه تومنی را از ما به قیمت هزار تومن بخرند و هرکدام یک سکه را نگه دارند و چار سکه دیگر را به دو نفر در سمت راست و دو نفر در سمت چپ بفروشند و از آنها هزار تومان بگیرند و صد تومان آن را بردارند و بقیه را به ما بدهند و چار سکه دیگر به آنها میدادیم تا به آنهایی که بهشان سکه فروخته بودند بدهند. این کار باعث شد که ما به سرعت پولدار شویم! اما بعد از یک ماه 110 به مقر من و حسن پیچ شمرون ریخت و ما را به جرم کار در شبکه هرمی دستگیر کرد! اما به دلیل اینکه ما بچه هستیم ما را آزاد نموده و همه پولهایمان را گرفتند و به بچه های محل پس دادند. و ما باز هم فقیر شدیم. هنوز نمیدانیم که چه کسی مقر ما را لو داد اما فکر میکنیم که کار اصغر ترقه بوده چون ما اورا با خودمان شریک نکردیم.
و هم اکنون ما در خدمت شما معلم عزیز هستیم که در ماه شهریور از درس انشا قبول شویم تا مادرمان دیگر نفرینمان نکند و بابایمان دیگر ما را مسخره ننماید.
ما نتیجه میگیریم که چون تنها کسی که در انشا تک شد شما معلم عزیز لیلی هستید. و اینکه شبکه هرمی یک شبکه ماهواره ای است که چیزهای بی ناموسی پخش مینماید که ما بچه ها نباید آن را نگاه کنیم.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:32  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : پشیمانی
البته بر همگان واضح و مبرهن است که پشیمانی بسیار چیز مهمی است. حتی زمانی که انسان کاری نمیکند اما بسیار مهم است که بتواند پشیمان

شود.
یک بار من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون به یک دکه رفتیم و همه روزنامه هایش را آتش زدیم. ما این کار را برای این انجام دادیم که تمرین

فرار کنیم. ما کار بدی نمی کردیم، اما چون صاحب دکه ما را گرفت ما مجبور شدیم اظهار پشیمانی کنیم تا ما را ول نماید. البته ما واقعا پشیمان

نبودیم اما دو چیز مهم را فهمیده شدیم. اول اینکه زمانی که گیر افتادیم بهترین کار برای تخفیف مجازات اظهار پشیمانی است چون به این وسیله و به

خاطر زرنگی و با تجربه بودن حسن پیچ شمرون ما هرکدام یک شکلات تویکس که بسیار خوشمزه است از صاحب دکه گرفتیم! و دوم این را خوب

فهمیده شدیم که نقاط ضعفمان در فرار چیست. این باعث میشود ما در آینده گیر نیفتیم.
البته ما بازهم مجبور شدیم که پشیمان شویم. مثلا یکبار که برای تعطیلات به مسافرت شمال رفته بودیم کیسه تخمه آفتاب گردون پدرمان را برداشتیم و

آن را باد کردیم و ترکاندیم. پدرمان از خواب پرید و دید که همه تخمه ها ریخته است برای همین ما را تنبیه کرد. اول سر خواهرم را لای در

ماشین گذاشت و بعد به سراغ من آمد تا همین کار را انجام دهد که من با یک اظهار پسیمانی به موقه و حرفه ای که از حسن پیچ شمرون یاد

گرفته بودم نجات پیدا کردم. البته خواهرم وقتی سرش لای در ماشین بود بسیار خنده دار بود اما من که نمی خواستم او هم به من بخندد.
تنها باری که من واقعا پشیمان شدم زمانی بود که پژمان آنوفل را که بچه بسیار شیرین عسل و اعصاب شکنی است و همه اش خودش را برای ناظم

لوس میکند و ما را لو میدهد به خاطر اینکه به ناظم گفت که چه کسی زمانی که ناظم در دستشویی بچه ها بوده آفتابه را از بالای درب بر روی

سرش انداخته است با مشت زدم و به او گفتم خدا تورا سوسک بنماید و با تمپایی روی سرت بزند.
البته من به خاطر مشتی که زدم پشیمان نیستم. بلکن به خاطر اینکه به پژمان آنوفل گفتم خدا سوسکت بنماید پشیمانم. به خاطر اینکه سوسک بسیار

موجود با خاصیتی است و به درد میخورد اما پژمان آنوفل اینگونه نیست. حداقل با سوسک میتوانیم یخمک دختر همسایه را دودر نماییم اما اگر پژمان

آنوفل را به دختر همسایه نشان دهیم احتراممان از بین میرود.
ما نتیجه میگیریم که پشیمانی بسیار خوب است و در مواقع خطر به ما کمک میکند و اینکه سوسک بسیار مفید است و حیف است به کسی بگوییم خدا

سوسکت بنماید.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:1  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید.
قلم در دست میگیرم و سوار بر اسب تیزرو خیال انشای خود را آغاز مینمایم.
تعطیلات عید ما از وسطهای اسفند شروع میشود چون که در آن زمان امتحانات ثلث دوم آغاز میگردند و ما هم در آن زمان بسیاری آسوده میگردیم

چونکه دیگر مجبور نیسیتم شبها زود بخوابیم و میتوانیم مسابقات فوتبال لیگ ایتالیا را به صورت مورب ببینیم چون پدرمان مستقیم جلوی تلویزیون مینشیند و

ما مجبور میشویم که مورب فوتبال را ببینیم.
در اولین روز تعطیلات ما امتحان فارسی داشتیم که در آن امتحان انشای بسیار قشنگی نوشتیم و شما معلم محترم و گرامی ما حتما به آن 20 داده اید.

بعد از امتحان با دوستان صمیمی خود اصغر ترقه که متخصص انفجار است و حسن پیچ شمرون که یک اقتصاد دان برجسته است به محل کار حسن

رفتیم. حسن سر پیچ شمرون با لباس پاره پوره و صورتش که با آب جوب و لجن ته آن شسته شده است مینشیند و گدایی میکند.
من و اصغر ترقه سر انگشتی حساب کردیم و فهمیدیم که درآمد حسن از پدرهایمان، هردو، بسیار زیادتر است و ما به او حسودی کردیم. بعد از اینکه

حسن لباس کار خود را پوشید و رفت من و اصغر ترقه به میدان انقلاب رفتیم. در آنجا کتاب فروشی بسیار زیاد میباشد. ما به کتاب فروشی میرویم

و زمانی که حواس فروشنده نمیباشد زیر کتابها کبریت میگیریم و فرار میکنیم. البته ما این کار را از روی مردم آزاری انجام نمیدهیم بلکه در حال

آماده کردن و تمرین کردن برای شغلمان در آینده هستیم. قرار است من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون دزد بانک بشویم. برنامه ما در روزهای

اول تعطیلات تا آخر امتحانات همین بوده است. بعد از تمام کردن امتحانات مشکلات ما در خانه آغاز شد. مادر ما خانه تکانی دارد و مارا مجبور به

کار میکند. هرچقدر هم به او میگوییم که از دستش به یونیسف شکایت میکنیم اصلا نمیترسد و میگوید به آقا یوسف هیچ ربطی نمیدارد ذلیل مرده ها و

ما مجبور میشویم به تکان دادن خانه ادامه دهیم.
در روز سال تحویل ما دور سفره هفت سین نشستیم اما نمیدانم چرا هیچ چیزی که با سین شروع شود در آن نبود. بعد از آنکه تلویزیون صدای

توپ داد همه به پدر و مادر خود عید را تبریک گفتیم و پدرمان به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و زد پس کله مان و گفت بزمجه اینو سالم

نگه دار.
در روز اول عید عمو هوشنگ و زن عمو فریبا با بچهایشان بهزاد و میترا آمدند خانه ما. عمو به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و پدرمان در

خلوت از ما پولی که برای عیدی داده بود پس گرفت و به بهزاد و میترا داد. ما دیدیم که وقتی کسی در اتاق نبود عمو هوشنگ زد پس کله بهزاد

و میترا و گفت بزمجه اینو سالم نگه دار.روزهای بعد هم فامیلهای دیگر آمدند و ما به همین شکل عیدی گرفتیم. پدرم میگوید که فامیل ما با اینروش

به اقتصاد مملکت کمک میکند چون همیشه پول درجریان است و راکد نمیماند. ما هم فهمیدیم که برای به جریان انداختن پول چند پس کله نیاز است!
البته تنها خانواده ای که به اقتصاد کمک نمیکند خانواده خاله اقدس اینا میباشد. چونکه خاله اقدس سه پسر مختلف و 5 دختر متفاوت دارد کسی به بچه

هایش عیدی نمیدهد برای همین آقا اسد شوهر خاله اقدس هم به کسی عیدی نمیدهد.
در روز سیزده بدر ما به پدرمان گفتیم که مارا ببرد پارک اوهم گفت به شرط اینکه پدر مادرمان مهمان بچه ها باشند و با پول عیدی که گرفته ایم

آنها را مهمان کنیم! و ما چونکه هیچ عیدی ثابتی نگرفتیم و همه عیدیها درگردش برای اقتصاد بوده اند از رفتن به پارک منصرف گشتیم و کله جوشی

که مادرمان پخته بود را در بالای پشت بوم روی حصیر خوردیم و سیزده مان به در شد. البته ما ندیدیم که چیزی به در بخورد اما پدرمان این را

گفت و ما هم قبول کردیم.
در پایان شب مادرمان به ما میگفت ذلیل مرده ها امسالم مشقاتونو ننوشتین؟ و ما هم با نگاهی معصومانه گفتیم امسال به ما مشق ندادند!
ما نتیجه گرفتیم که تعطیلات عید بسیار خوب است چون به اقتصاد کمک میکند و انسان باید از همین الآن برای آینده اش تلاش کند مثل من و اصغر

ترقه و حسن پیچ شمرون.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:4  توسط گاگ  |