تبليغاتX
گاگول دونی
گاگولگاه ادب و پرت و پلا
گويند روزي فخرالمجانين به خيابان شدي و گرد خود همي گشتي. در اين گشت و گذار مردي از نقشه‌ماندگي وي را بديدي و از وي بخواستي تا وي را در آموختن سرگشتگي به سرگردانان نقشه‌ماندگي كمك نمايد. پس فخر همي‌پذيرفت و براي آموزش آماده گشت.
فردا روز چون گاه رفتن به نقشه‌ماندگي شد، فخر همي‌انديشيد و با خويشتن گفت «سخت نيكوست تا با ظاهري آراسته به نقشه‌ماندگي روم تا سخنم در دل ايشان كارگر افتد.»
پس قباي اطلس بر تن كرد و دستار حرير بر سر بست و رداي كشمير بر دوش انداخت و به راه اوفتاد.
بر در نقشه‌ماندگي عسس دربان بر وي خرده گرفتي كه اينجاي جايگاهي بس عظيم در دارالخلافه باشد و اين ردا از علامات خارجين از امر دارالخلافه. پس آن را از تن به درآر. فخر را عجبي بس عظيم فرا گرفتي اما حرف عسس پذيرفتي.
پس درون نقشه‌ماندگي درباني وي را بديد و بگفت اين چيست بر سر داري؟ كه ارباب ما را سخت ناخوشايند است كس بر سر دستار حرير بندد. پس فخر دستار از سر باز همي‌كرد و حيران‌تر از پيش به راه خويش ادامه همي‌داد.
بر در سراي ارباب نقشه‌ماندگي ساقي فخر را بديد و بگفت اين چه قبايي‌ست؟ چون كاتب ارباب اين قباي اطلس ببيند به حال اغما افتد و تو را هيچ راه مفري از اين نباشد كه گويندت اين كار از بهر سوء قصد نمودي. پس فخر قباي اطلس نيز از تن به در آوردي و با آندرور به حضور ارباب رسيدي!
صبيه ارباب كه نزد پدر بودي تا پيكر نحيف و پرموي فخر بديدي جيغي به رنگ انگور ياقوتي كشيدي و بي‌رمق بر زمين افتادي. ارباب نيز في‌الفور دستور دادي تا فخر را به فلك كشند و او را عبرتي گردانند براي عابران تا بدانند چون بپوشند تا شايسته ورود به نقشه‌ماندگي گردند.
فخر در زير فلك همي‌خنديدي و با خود زمزمه كردي :
چون نباشد خلق را راه تلبس
اين دلق و قبا و ردا ناشد ترا بس
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط گاگ  | 

می گویند سالها پیش در چنین روزی فخرالمجانین سرگشته و حیران در شهر می گشتی که صدای

غریو شادی از خانه ای شنیدی. کنیزکی از خانه بیرون آمدی و فخر را شناختی، پس به خانه

برگشتی و خدای خانه صدا بکردی. خدای خانه بیامدی و فخر را بگفتی :«امروز مرا طفلی به

دنیا آمدی. بیا و وی را نامی نه!»
فخر به اندرونی شدی و طفل را بدیدی. دختری بود به غایت ملیح و نحیف! طفل را به فخر

بدادند. همینکه در آغوش  فخر جای گرفت، دستار فخر بکشید و بخندید. فخر در چشمان

کودک نگریستی و برق جنونی عجیب در وی بدیدی، همچنین خاصیتی در طفل بودی که به

هرآنچه نزدیک می شدی، فی الفور آن را خراب نمودی، پس فخر وی را حیاة الحکما نام نهادی.

چون فخر بخواستی از آنجا به بیرون شود، حیاة گریه سر بدادی و فخر را بخواستی. اما فخر

واله و سرگردان از در برفتی.

توضیح : حتما همه می دونن که حیاة یعنی زندگی.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:36  توسط گاگ  | 

گویند روزی بنیان المشاهدة که از ارکان دار الخلافه بودی، شخصی را از بهر کتابت وقایع یومیه خواستی و گفتی که هرکس که این

کار بداند بگوید تا چه مقدار اجرت از بهر این کار خواستی. فخرالمجانین ایشان را بگفتی من یکصد اشرفی بدهم و این کار از بهر

شما انجام دهم!
بنیان گفته فخر پذیرفتی و وی را به این امر خطیر گماشتی. پس فخربه بنیان شدی تا کار خود آغاز نمودی.
اول روز وی را گفتند که امروز والی بنیان نیامدی، دیگر روز آ. روز دیّم چون فخر به بنیان شدی، گفتندش امروز روز میمون

کتابت نباشد، روز سیّم گفتند امروز کس به بنیان نباشد تا تو را اجابت نماید، روز چارّم گفتند والی را رحلتی بس خطیر به یکی از

ولایات پیش آمدی و روز پنجم بگفتند امروز مارا مجال مصاحبت با تو نباشد.
چنین بگذشت و فخر هر روز به بنیان شدی و پاسخی چنین شنیدی. پس از دو ماه و دوهفته اندک، فخر مجال ملاقات والی را

بیافتی. فخر والی را گفتی بیاغاز تا بنگارم. والی وی را پاسخ بدادی ما را مهلت نباشد تا با تو سخن گوییم، رو و وقایع را خود

بنگار که ما را مشغله بس زیاد است و به اندرونی برفتی و بگفتی تا کس وی را نیازارد که کاری بس خطیر داشتی و بخسبیدی.
فخر روی به خدای کردی و فغان برآوردی که پروردگارا، چون است که با وجود اینان، جماعت این حقیر را فخرالمجانین خوانند؟
پاسخ بیامد که :
«تو که آگه نیی از سرّ غیب
چون بخواهی وارهی از ظنّ و ریب؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:1  توسط گاگ  | 

گويند روزي در شهر ، ميان قوم ياورانيان و دلقندانيان اختلاف افتادي بس عظيم.از اين اختلاف جنگي آغاز شدي بس خفين *.
چنان كه در شهر درختي نماند و بر درختي برگي.گويند كه اين مشكل به دست تواناي فخرالمجانين حل گشتي.
و اما شرح ماوقع چنين است.
نزاع از آنجا آغاز شدي كه ياورانيان را اعتقاد بودي كه ماست را نتوان هم نزده خورد و دلقندانيان را باور بودي كه ماست هم زده چون آب تف زده است.
و از قضاي روزگار اين دو قوم را چنين پيش آمدي كه از معيشت با يكديگر مفرّي نبودي.
پس به هر چاشت و نيمروز و شامگاه ايشان را مشاجره درگرفتي و تلفاتي دادندي.
پس براي حل اختلاف ايشان را اتفاق نظر آمدي كه به نزد فخرالمجانين روند.
فخرالمجانين ايشان را چهار راه پيش روي نهادي،
اول آنكه ماست نخورند، كه ايشان را خوش نيامدي،
ديّم آنكه به قيد قرعه يكي از دوراه را برگزينند و دست از نزاع كشند كه ايشان را هيچ به مذاق خوش نيامدي،
سيم آنكه دو كاسه بگيرند و هر كس را كاسه‌اي باشد كه در آن ماستش هم زدي يا نزدي، كه گفتندش اين راه بس نيكوست اما ايشان را مال از بهر چنين اسراف

نباشد،
پس راه چهارم بگفتي كه ايشان را بس خوش آمدي و وي را تمجيدها نمودندي و در مدحش تصنيفها سرودندي.
راه چهارم آن بودي كه ايشان را كاسه‌اي زرين ساختندي كه از ميانش مفتولي سيمين گذشتي كه كاسه را به دو نيم برابر تقسيم نمودي كه هركس نيم خود هم زدي

يا نزدي.
پس فخرالمجانين كاسه بساختي و غائله ختم نمودي.

* خفین لغتی ست اصیل که ریشه آن خفن بودی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 0:36  توسط گاگ  |