تبليغاتX
گاگول دونی
گاگولگاه ادب و پرت و پلا
رو به کویر ایستاد

چشماشو بست

شروع کرد به داد زدن

تا حالا هیچ بوته خاری تو اون کویر خون نخورده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط گاگ  | 

فشار حلقه ها بيشتر و بيشتر شد،
همه استخوناش خورد شد،
وقتي دهنشو باز کرد، داشت تو چشماش نگاه ميکرد،
هنوز زنده بود وقتي بلعيدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:24  توسط گاگ  | 

آفتاب کویر چشماشو میزد
یه سایه رو صورتش افتاد
2تا لاشخور بودن
برای اینکه بهش کمک کنن، از چشماش شروع کردن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط گاگ  | 

صلیبی که به گردنش آویزون بود خیلی شبیه صلیبی بود که خودش بهش آویزون بود.

فقط یه فرق داشتن. آدمی که رو صلیب رو گردنش بود محبوب بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:57  توسط گاگ  | 

با چشمای سردش نگاش کرد
بهش گفت از کسایی که برام دل می سوزونن متنفرم
کاری کرد که دلش دیگه برا کسی نسوزه
با یه خنجر تو سینه اش.


مهم : اومدی اینجا ۲تا کامنت میذاری یکی برا من یکی برا شاس . باشه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 23:34  توسط گاگ  | 

-حرفات بوی کپک میده
-خودمم همینطور
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:27  توسط گاگ  | 

میدونست که از شنیدن خبر مرگش خوشحال میشه.
برای آخرین بار تو زندگیش خوشحالش کرد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 22:4  توسط گاگ  | 

خواست برای آخرین بار حرفشو بزنه
اما نگاهش که افتاد تو چشمای سردش,
رفت,
دیگه ام هیچ وقت پیداش نشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:59  توسط گاگ  | 

تصميم گرفت كه خودكشي كنه.
برا همين رفت عاشق شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:57  توسط گاگ  | 

آخرین چیزایی که براش مونده بودن یه فندک و یه نخ سیگار بود.
آخرین سیگار رو گذاشت گوشه لبش.
روشنش کرد و یه پک عمیق زد.
این آخرین پکش بود, چون  هم از تو سوخت و هم از بیرون.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21:57  توسط گاگ  | 

وقتی رسید , دیگه دیر شده بود
آخرین نفسا رو زده بود
تموم کرده بود و جنازه اش بالای دار آروم تاب می خورد
اما فقط یه چیز از اون اتاق به هم ریخته یادش موند
چشمایی که خون گریه کرده بودن.
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:14  توسط گاگ  | 

بدن خوني شو به سختي كشيد،

 خودشو از تخت كشيد بالا،

زير نور مهتاب ، براي آخرين بار به صورتش نگاه كرد،

آخرين‌ها رو براي آخرين بار انجام داد و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 8:58  توسط گاگ  | 

هوا تاريك شده بود.
بالاخره راهشو تو جنگل گم كرد.
يه هو يه صدايي شنيد، سر جاش خشكش زد.
ديدش كه روبروش وايساده بود و نگاش مي كرد.
صورتش از شدت ناراحتي به سبزي مي زد.
-چرا بابامو كشتي؟
-من؟! كي؟
-همين الان!
-چه جوري ميشه بدون اينكه بدونم كسي رو بكشم؟
-زير پاتو نيگا كن تا بفهمي!
پاشو از رو زمين برداشت، يه قورباغه له شده زير پاش بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 10:37  توسط گاگ  | 

بعد از كلي زحمت رسيد نوك قله.
اما اونجام بود، با خودش فكر كرد اين لعنتي نمي‌خواد دست از سرم برداره؟
بهش حمله كرد، باهاش گلاويز شد و زدش
اما اون هيچ مقاومتي نمي‌كرد
آخر هولش داد از قله انداختش پايين
چند لحظه بعد، با مغز متلاشي شده ته دره افتاده بود.
بالاخره تونست از دست خودش خلاص بشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:49  توسط گاگ  | 

چشماشو بست

با خوشحالي لبخند زد

بالاخره به بزرگترين آرزوش رسيد

مرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 0:23  توسط گاگ  |