تبليغاتX
گاگول دونی
گاگولگاه ادب و پرت و پلا
برای چه زنده ایم، اگر روزی نمیریم؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 7:46  توسط گاگ  | 

اشتباهی به اشتباهی پا گذاشتم که خروج از آن اشتباهی ست بس بزرگ!
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:17  توسط گاگ  | 

رو به کویر ایستاد

چشماشو بست

شروع کرد به داد زدن

تا حالا هیچ بوته خاری تو اون کویر خون نخورده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط گاگ  | 

تشنمه!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:2  توسط گاگ  | 

فشار حلقه ها بيشتر و بيشتر شد،
همه استخوناش خورد شد،
وقتي دهنشو باز کرد، داشت تو چشماش نگاه ميکرد،
هنوز زنده بود وقتي بلعيدش.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:24  توسط گاگ  | 

آفتاب کویر چشماشو میزد
یه سایه رو صورتش افتاد
2تا لاشخور بودن
برای اینکه بهش کمک کنن، از چشماش شروع کردن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط گاگ  | 

صلیبی که به گردنش آویزون بود خیلی شبیه صلیبی بود که خودش بهش آویزون بود.

فقط یه فرق داشتن. آدمی که رو صلیب رو گردنش بود محبوب بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:57  توسط گاگ  | 

سلام،خوبین؟
من خوبم..عالیم...بدتر میشم که بهتر از این نمیشم!به قول شاعر:زندگی بهتر از این نمیشه...زندگی یییییییییی....
افرین باهوشینا!میدونم حتما همتون فک کردین که من سرم خورده به جایی و عوض شدم...زکی خیال باطل من اگه عوض بشو بودم که...هق هق فین فین!!(اونایی که منو میشناسن حتما الان فهمیدن من کی می باشم!) ذوق مرگیدین؟حق دارین!اگه میدونستم انقدر تلافات داره زودتر میومدم!(اونایی که منو نمیشناسن...اخی...بدا به سعادتتون!تا الان چه جوری زیندگانی میکردین؟؟)
به هر حال معرفی میکنم!چه جورو خودمو معرفی کنم؟؟گاگ میگه بگو:سرور گاگ...منزل گاگ...و یه چیز دیگه در معرفیم میگه که بتون نمیگم!میترسم طاقت نیارین!:دی
یادتونه گاگ قصه ی پری کوچولورو واستون تعریف کرده بود؟؟خب من پری کوچولوشم دیگه!
اینجا چیکار میکنم؟؟دلم واسه این بلاگ و شما ها سوخت!اومدم یه صفایی بدم اینجا رو!
خودش کجاس؟؟منم اومدم اینو بگم و برم!
خودش افتاده رو کتاباش...(ارواح شکمش!تا دو خط پیش اینجا بود الانم رفته پای تلویزیون!)خلاصه ش این که اقاش کنکور داره!حالا هی بگین تاهل بده!کور شه اون که پشت سر ما حرف میزنه!زبونش کهیر بزنه الهی...واللا!تو کنکور زندگی که فعلا اولم شده!حالا میخواد ارشدم شرکت کنه!شاعر میگه:زن و اژدها هر دو در خاک به...(تاریخ شناسان به این نتیجه رسیدن که علت فوت شاعر مدکور قندخون بوده!از اثرات مصرف بیش از حد شکره ها!)
خلاصه تر این که منتظر باشید 7-8 ماه بگه گاگو بیارن تو تی-وی بگه:من با مشاوره تمام وقت سوسک موفق شدم رتبه اول رو کسب کنم!
تا الن که بهونه نداشت اپ نمیکرد.حالا که بهونه هم داره!!
واسش دعا کنین...واسه من بیشتر دعا کنین که خدا بهم صبر ایوب و فداکاری پتروسو بده!امین...

اینم سندش! بچه م امروز 2 ساعت درس خونده!!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:57  توسط گاگ  | 

گويند روزي فخرالمجانين به خيابان شدي و گرد خود همي گشتي. در اين گشت و گذار مردي از نقشه‌ماندگي وي را بديدي و از وي بخواستي تا وي را در آموختن سرگشتگي به سرگردانان نقشه‌ماندگي كمك نمايد. پس فخر همي‌پذيرفت و براي آموزش آماده گشت.
فردا روز چون گاه رفتن به نقشه‌ماندگي شد، فخر همي‌انديشيد و با خويشتن گفت «سخت نيكوست تا با ظاهري آراسته به نقشه‌ماندگي روم تا سخنم در دل ايشان كارگر افتد.»
پس قباي اطلس بر تن كرد و دستار حرير بر سر بست و رداي كشمير بر دوش انداخت و به راه اوفتاد.
بر در نقشه‌ماندگي عسس دربان بر وي خرده گرفتي كه اينجاي جايگاهي بس عظيم در دارالخلافه باشد و اين ردا از علامات خارجين از امر دارالخلافه. پس آن را از تن به درآر. فخر را عجبي بس عظيم فرا گرفتي اما حرف عسس پذيرفتي.
پس درون نقشه‌ماندگي درباني وي را بديد و بگفت اين چيست بر سر داري؟ كه ارباب ما را سخت ناخوشايند است كس بر سر دستار حرير بندد. پس فخر دستار از سر باز همي‌كرد و حيران‌تر از پيش به راه خويش ادامه همي‌داد.
بر در سراي ارباب نقشه‌ماندگي ساقي فخر را بديد و بگفت اين چه قبايي‌ست؟ چون كاتب ارباب اين قباي اطلس ببيند به حال اغما افتد و تو را هيچ راه مفري از اين نباشد كه گويندت اين كار از بهر سوء قصد نمودي. پس فخر قباي اطلس نيز از تن به در آوردي و با آندرور به حضور ارباب رسيدي!
صبيه ارباب كه نزد پدر بودي تا پيكر نحيف و پرموي فخر بديدي جيغي به رنگ انگور ياقوتي كشيدي و بي‌رمق بر زمين افتادي. ارباب نيز في‌الفور دستور دادي تا فخر را به فلك كشند و او را عبرتي گردانند براي عابران تا بدانند چون بپوشند تا شايسته ورود به نقشه‌ماندگي گردند.
فخر در زير فلك همي‌خنديدي و با خود زمزمه كردي :
چون نباشد خلق را راه تلبس
اين دلق و قبا و ردا ناشد ترا بس
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:12  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : نقش هر خود را در خانواده در حال و آينده توضيح دهيد.
قلم در دست ميگيرم و سوار بر متروي تيزروي خط ميرداماد انشاي خود را مي‌آغازانم.
موضوع انشاي امروز بسيار پيچيده مي‌باشد براي همين من مجبور شدم تا تحقيقات بسيار جامعه‌اي انجام دهم.
در ابتداي تحقيقاتم از پدر خود پرسيدم نقش من در خانواده چه مي‌باشد؟ باباي ما با حالت بسيار عجيبي كه دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون به آن مي‌گويد عاقل اندر سفيه، نگاه كرد و پس از مدتها فكر كردن گفت : زالو! و وقتي از او درباره نقشمان در آينده پرسيديم بازهم مدتها فكر كرد و سپس جواب داد : تو منو دق مرگ ميكني و به همين جرم ميبرنت دارالتاديب!
ما بسيار تعجب نموديم كه دارالتاديب براي افراد كودك است و ما در آينده بزرگ خواهيم شد و به دارالتاديب نخواهيم رفت اما جرات نكرديم به پدرمان اين را بگوييم.
در مرحله دوم تحقيقات به سراغ مادرمان رفتيم و همين سوال را از او پرسيديم. نميدانيم اين سوال چه خاصيتي دارد كه هر كس كه از او مي‌پرسيم دچار تغييرات احساسي مي‌شود. چون مادرمان در جواب اين سوال بسيار جيغ كشيد و ما را نفرين كرد و گفت : الهي خبرتو برام بيارن! بهت ميگم نون بگير ميگي حال ندارم، ميگم برو بقالي خريد كن ميگي حوصله ندارم، عوض كمك كردن به من تو خونه همش تو كوچه پلاسي و فوتبال بازي مي‌كني، حالا از نقشت حرف ميزني؟ ذليل مرده!
وقتي از مادرمان درمورد سوال دوم پرسيديم بسيار خفنتر از سوال اول جيغ كشيد و گريه كرد و بعد از نيم ساعت گريه كردن گفت : ميشي يه دلندهور بدتر از بابات!
ما باز هم بسيار تعجب كرديم چون همه در فاميل به ما مي‌گويند بسيار شبيه دايي‌ات مي‌باشي و وقتي بزرگ شوي عين او مي‌شوي.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ خواهرمان رفتيم. به هرحال او هم عضو خانواده است و نظر دارد. در جواب سوال اولمان بلافاصله جواب داد مايه دق من! و در جواب سوال دوممان بازهم بلافاصله جواب داد :مايه دق زنت!
از آنجايي كه ما بسيار اهل تحقيق بوديم تصميم گرفتيم براي گرفتن نتيجه مطمئن به سراغ منابع خارجي برويم، براي همين ابتدا به سراغ دايي روشن فكر حسن پيچ شمرون رفتيم. دايي حسن پيچ شمرون درجواب سوال اولمان گفت : ما هموني هستيم كه ميخوايم. اما در جواب سوال دوممان گفت : ما هموني ميشيم كه خودمون ميخوايم!
اين دايي حسن پيچ شمرون بسيار روشن فكر است، ما اصلا حرفهايش را نمي‌فهميم.
در ادامه تحقيقات ما به سراغ عمه حسن پيچ شمرون رفتيم كه بسيار آدم با تجربه‌اي است.
در جواب سوال اولمان بسيار خنديد! اما در جواب سوال دوممان چشمهايش پر اشك شد و شروع كرد از خاطرات و تجربيات گذشته خود حرف زد.
عمه حسن پيچ شمرون بسيار با مردها مخالف بود. او درباره چيزي به نام فمنيسم حرف زد كه ما آن را نفهميديم. فقط فهميديم هركس اينگونه باشد به نظر عمه حسن پيچ شمرون بسيار خوب است.
عمه حسن پيچ شمرون به ما گفت كه در آينده ما ازدواج مي‌كنيم، ما با شنيدن اين حرف بسيار خجالت كشيديم و ذوق كرديم، و در نتيجه بايد براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
عمه حسن پيچ شمرون گفت :شوهر خوب شوهر مرده‌اس. او سه بار ازدواج كرده بود و هر سه شوهر او مرده بودند و برايش بسياري پول ارث گذاشتند.
ما در اينجا تحقيقات خود را به پايان رسانديم.
نتيجه‌اي كه ما گرفتيم اين بود كه ما هم اكنون مي‌خواهيم كه بسيار اذيت كنيم و نقشمان اين است كه آسايش را از خانه فراري دهيم. اما نقشمان در آينده را مي‌خواهيم اينگونه رقم بزنيم كه پس از ازدواج، ما هنوز هم از اين حرف خجالت مي‌كشيم و قند توي دلمان آب مي‌شود، براي زن خود شوهر خوبي باشيم.
اين بود انشاي من.
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:33  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : تابستان خود را چگونه گذراندید؟
البته بر همگان واضح و مبرهن است که تابستان فصل بسیار خوبی است و بسیار مفید میباشد. اما برای ما تابستان امسال بسیار نامفید بود.
در ابتدای تابستان ما به همراه پدرمان برای دریافت کارنامه به مدرسه آمدیم. در آنجا ما در کارنامه خود نمره درس انشا را دیدیم که بسیار تک بود! و تنها نمره تک کلاس ما بودیم. از اینجا ما بسیار ناراحت گشتیم. در راه خانه پدرمان چیزی به ما نگفت. اما ما میدانستیم که بسیار خشونتبار با ما خواهد بود! چون خواهرمان هم یک نمره تک داشت که باعث شد بابایمان اورا از موهایش به پنکه سقفی آویزان نماید و یک روز بالای پنکه روشن اورا مانداند. ما بسیار به او خندیدیم اما الآن که فکرش را میکنیم بسیار کار بدی کرده ایم! ما به این فکر میکردیم که ما که مو نداریم که از آن به پنکه آویزانمان نمایند پس چه بلایی به سرمان می آید! و بسیار از دست شما معلم عزیز ناراحت بوده ایم!
در خانه بابایمان سگک کمربند را درون دماغمان کرد و ته آن را به پنکه بست و ما هم یک روز از پنکه آویزان بوده ایم.
بعد از تنبیه پیش حسن پیچ شمرون رفتیم تا کمی درد دل نماییم. حسن پیچ شمرون یک دایی دارد که بسیار روشن فکر است! زمانی که دایی حسن پیچ شمرون قضیه را فهمید خندید و گفت :
اگر با من نبودش هیچ میلی           چرا ظرف مرا بشکست لیلی
ما که نفهمیدیم دایی حسن پیچ شمرون چه میگویید اما فهمیدیم که این یک شعرش است و اگر در انشا باشد نمره دارد! و دیگر ما از دست شما ناراحت نبودیم.
در روز های بعدی تابستان ما به مدرسه میرفتیم و شما را میدیدم و روزهای دیگر با حسن پیچ شمرون یک کار جدید را شروع میکردیم. کار جدید ما این بود که یک شبکه هرمی درست کرده بودیم (ما نمیدانیم این شبکه هرمی چیست چون تلویزیون ما آن را نمیگیرد اما حسن پیچ شمرون میگوید بسیار خوب است و پول توی آن است) ما با بچه های محل صحبت میکردیم و میگفتیم که پنج سکه پنجاه تومنی را از ما به قیمت هزار تومن بخرند و هرکدام یک سکه را نگه دارند و چار سکه دیگر را به دو نفر در سمت راست و دو نفر در سمت چپ بفروشند و از آنها هزار تومان بگیرند و صد تومان آن را بردارند و بقیه را به ما بدهند و چار سکه دیگر به آنها میدادیم تا به آنهایی که بهشان سکه فروخته بودند بدهند. این کار باعث شد که ما به سرعت پولدار شویم! اما بعد از یک ماه 110 به مقر من و حسن پیچ شمرون ریخت و ما را به جرم کار در شبکه هرمی دستگیر کرد! اما به دلیل اینکه ما بچه هستیم ما را آزاد نموده و همه پولهایمان را گرفتند و به بچه های محل پس دادند. و ما باز هم فقیر شدیم. هنوز نمیدانیم که چه کسی مقر ما را لو داد اما فکر میکنیم که کار اصغر ترقه بوده چون ما اورا با خودمان شریک نکردیم.
و هم اکنون ما در خدمت شما معلم عزیز هستیم که در ماه شهریور از درس انشا قبول شویم تا مادرمان دیگر نفرینمان نکند و بابایمان دیگر ما را مسخره ننماید.
ما نتیجه میگیریم که چون تنها کسی که در انشا تک شد شما معلم عزیز لیلی هستید. و اینکه شبکه هرمی یک شبکه ماهواره ای است که چیزهای بی ناموسی پخش مینماید که ما بچه ها نباید آن را نگاه کنیم.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:32  توسط گاگ  | 

-تولد تولد تولدت مبارک!
-تولد کیه؟
-معلومه گاگولدونی
-خوشحال امروزه؟
- نه خوب!
-کی بوده پس؟
-13 تیر!
-خسته نباشی!
-سلامت باشی! همش تقصیر شاسه!
-چرا؟
-آخه قرار بود برا تولد اون مطلب بنویسه اما هیچکاری نکرد!
-جدی؟! میگن فعالیتش هم خیلی کمه! کلا 2تا پست داره!
-آره؟ میخوای بندازیمش بیرون؟
-ایول! اما اینجوری نه.
- پس چجوری؟
-نظرسنجی کنیم. اگه آرای خواننده ها گفت بندازیمش بیرون میندازیمش بیرون!
- باشه پس خواننده های عزیز لطفا با دقت جواب این سوالا رو بدید که ما بتونیم درست تصمیم بگیریم.
-ضمنا جوابای بدون ایمیل معتبر یا آدرس وبلاگ قبول نمیشن!
-و اما سوالا :
1)هویج نارنجی رنگ .....
الف)است    ب)نیست    ج)الف و ب صحیح است    د)هر سه مورد

2)فسفات کسیم بر اثر پرمنگنات پتاسیم میدهد :
الف)دی سولفید تری پتاس    ب)بیکربنات سدیم    ج)ترا اکسید مونو بنزن    د)بوتان

3)مهمترین عامل شکست نهظت مشروطه چیست؟
الف)عامل خارجی    ب)عامل داخلی    ج)عامل بازار مشترکی    د)عامل ری مارک

4)الهی الهی الهی من بمیرم    بمیرم که شاید بیایی .... بگیرم
الف)دستاتو    ب)حالتو    ج)پولاتو    د)دماغتو

5)در کنسرت جواد یساری آقای ابراهیمی چه آهنگی را خواسته بود؟
الف)تکه سنگ    ب)زلیخا    ج)معما    د)زیارت

6)آفتاب مهتاب چه رنگه؟
الف)سرخ    ب)سفید    ج)الف و ب    د)الف و ب قشنگه

7)بهترین راه برای ساختن یک راه چیست؟
الف)راه اول    ب)راه آخر    ج)سه راه    د)دربست

8)در داستان هانسل و گرتل جادوگر چند انگشت داشت؟
الف)7    ب)12    ج)10    د)9

9) در جمله "آرش بی تو سردمه" اسم ابزار چند حرف دارد؟
الف)2    ب)3    ج)1    د)4

10)کدام خواننده محشر است؟
الف)شهرام شبپره    ب)آرش    ج)دی جی مریم    د)سندی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 0:1  توسط گاگ  | 

یکی بود یکی نبود. یه بوته رز بود وسط یه بیابون.
اونجا خیلی گرم بود، اینقد که بوته رز چهار سال بود که گل نمیداد. بوته رز دیگه نا امید شده بود و داشت کم کم خشک میشد.
یه روز از روزا، که یه ابر سفید بزرگ از اونجا رد میشد، بوته رزو دید. دلش براش سوخت، برا همین اونجا وایساد و روی بوته رز بارید.
قطره های بارون که به تن رز خوردن، رز احساس کرد که زندگی تو شاخه هاش جریان پیدا کرده. این جریان رسید به نوک بلندترین شاخه اش و یه غنچه گل رز اونجا سبز شد.
ابر سفید که حالا دیگه خیلی بزرگ نبود، خیلی خوشحال شد و با ملایمت به باریدن ادامه داد. یه قطره از اون بارونا از لای گلبرگای غنچه رز سر خورد و رفت وسط غنچه موند. ابر کوچولو تموم شد. خورشید به غنچه رز تابید و گرمش کرد. غنچه کم کم باز شد. قطره بارون وسط غنچه که حالا یه گل خیلی قشنگ شده بود، با گل رز قاطی شده بود و گرمای خورشید تبدیلش کرد به یه پری کوچولوی خیلی خوشگل. پری کوچولو به خاطر فداکاری ابر سفید و صبر و تحمل بوته رز به دنیا اومد. برای همین به خودش قول داد که همه جا زندگی رو پخش کنه. برای همین اون بیابون رو به یه دشت قشنگ پر گل تبدیل کرد.


پری کوچولوی من تولدت مبارک  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:1  توسط گاگ  | 

یکی بود یکی نبود
یه برکه بود که خیلی تنها بود.
هرکسی از پیشش رد میشد یه آبی میخورد و یه استراحتی میکرد و میرفت. اما به برکه نیگه نمیکرد ببینه چیزی میخواد یا میگه یا نه.
تا اینکه یه روز یه پری کوچولوی خوشگل که داشت از اونجا رد میشد اومد آب خورد و آبتنی کرد اما برعکس بقیه موند.
پری کوچولو پیش برکه مونده بود و هر روز تو برکه آب بازی میکرد و خودشو نیگا میکرد و میخندید.
برکه که عادت نداشت کسی پیشش بمونه تعجب کرده بود. ته دلش میلرزید اما میترسید به پری حرفی بزنه.
هر روز که پری خودشو تو برکه نیگا میکرد برکه دلش بیشتر میلرزید اما هنوزم جرات نداشت حرفی به پری بزنه.
تا اینکه یه روز پری خودشو تو برکه نیگا کرد و رفت!
برکه دوباره تنها شد. اما دیگه نتونست تنهایی رو تحمل کنه و مرداب شد.
دیگه شادابی و حرکت خودشو از دست داده بود. روز به روز خشک و خشکتر شد. دیگه از اون برکه که یه مرداب شده بود هیچی غیر از یه چاله آب نمونده بود.
چاله آب تو خودش بود و چشماشو بسته بود و به هیچی نیگا نمیکرد. یه روز حس کرد داره تکون میخوره. چشماشو باز کرد دید پری کوچولو نشسته داره گریه میکنه.
آره پری کوچولو برگشته بود پیش برکه اش اما اونجا هیچی غیر از یه چاله آب نمونده بود برا همین داشت گریه میکرد.
اشکای پری کوچولو تو چاله آب میریخت و حس زندگی رو توش بیدار میکرد. چاله آب دوباره داشت پر میشد. ته دلش لرزید و جاری شد. چاله دوباره پر آب شده بود. حالا دوباره برکه شده بود. برکه لرزید و لرزید و از ته دلش داد زد :
پری کوچولوی من دوستت دارم
پری هم تا این شنید خندید و با خوشحالی پرید تو برکه و آب بازی کرد.
برکه هم یه تاج از گل نیلوفر گذاشت رو سر پری کوچولو پری کوچولو شد ملکه برکه.


توضیح برای اونایی که نفهمیدن این داستان یعنی چی ! من نامزد کردم. این هم وبلاگ نامزدمه.
مرسی که تبریک میگید. کادوی عروسی یادتون نره

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:24  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : پشیمانی
البته بر همگان واضح و مبرهن است که پشیمانی بسیار چیز مهمی است. حتی زمانی که انسان کاری نمیکند اما بسیار مهم است که بتواند پشیمان

شود.
یک بار من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون به یک دکه رفتیم و همه روزنامه هایش را آتش زدیم. ما این کار را برای این انجام دادیم که تمرین

فرار کنیم. ما کار بدی نمی کردیم، اما چون صاحب دکه ما را گرفت ما مجبور شدیم اظهار پشیمانی کنیم تا ما را ول نماید. البته ما واقعا پشیمان

نبودیم اما دو چیز مهم را فهمیده شدیم. اول اینکه زمانی که گیر افتادیم بهترین کار برای تخفیف مجازات اظهار پشیمانی است چون به این وسیله و به

خاطر زرنگی و با تجربه بودن حسن پیچ شمرون ما هرکدام یک شکلات تویکس که بسیار خوشمزه است از صاحب دکه گرفتیم! و دوم این را خوب

فهمیده شدیم که نقاط ضعفمان در فرار چیست. این باعث میشود ما در آینده گیر نیفتیم.
البته ما بازهم مجبور شدیم که پشیمان شویم. مثلا یکبار که برای تعطیلات به مسافرت شمال رفته بودیم کیسه تخمه آفتاب گردون پدرمان را برداشتیم و

آن را باد کردیم و ترکاندیم. پدرمان از خواب پرید و دید که همه تخمه ها ریخته است برای همین ما را تنبیه کرد. اول سر خواهرم را لای در

ماشین گذاشت و بعد به سراغ من آمد تا همین کار را انجام دهد که من با یک اظهار پسیمانی به موقه و حرفه ای که از حسن پیچ شمرون یاد

گرفته بودم نجات پیدا کردم. البته خواهرم وقتی سرش لای در ماشین بود بسیار خنده دار بود اما من که نمی خواستم او هم به من بخندد.
تنها باری که من واقعا پشیمان شدم زمانی بود که پژمان آنوفل را که بچه بسیار شیرین عسل و اعصاب شکنی است و همه اش خودش را برای ناظم

لوس میکند و ما را لو میدهد به خاطر اینکه به ناظم گفت که چه کسی زمانی که ناظم در دستشویی بچه ها بوده آفتابه را از بالای درب بر روی

سرش انداخته است با مشت زدم و به او گفتم خدا تورا سوسک بنماید و با تمپایی روی سرت بزند.
البته من به خاطر مشتی که زدم پشیمان نیستم. بلکن به خاطر اینکه به پژمان آنوفل گفتم خدا سوسکت بنماید پشیمانم. به خاطر اینکه سوسک بسیار

موجود با خاصیتی است و به درد میخورد اما پژمان آنوفل اینگونه نیست. حداقل با سوسک میتوانیم یخمک دختر همسایه را دودر نماییم اما اگر پژمان

آنوفل را به دختر همسایه نشان دهیم احتراممان از بین میرود.
ما نتیجه میگیریم که پشیمانی بسیار خوب است و در مواقع خطر به ما کمک میکند و اینکه سوسک بسیار مفید است و حیف است به کسی بگوییم خدا

سوسکت بنماید.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:1  توسط گاگ  | 

موضوع انشا : تعطیلات عید خود را چگونه گذراندید.
قلم در دست میگیرم و سوار بر اسب تیزرو خیال انشای خود را آغاز مینمایم.
تعطیلات عید ما از وسطهای اسفند شروع میشود چون که در آن زمان امتحانات ثلث دوم آغاز میگردند و ما هم در آن زمان بسیاری آسوده میگردیم

چونکه دیگر مجبور نیسیتم شبها زود بخوابیم و میتوانیم مسابقات فوتبال لیگ ایتالیا را به صورت مورب ببینیم چون پدرمان مستقیم جلوی تلویزیون مینشیند و

ما مجبور میشویم که مورب فوتبال را ببینیم.
در اولین روز تعطیلات ما امتحان فارسی داشتیم که در آن امتحان انشای بسیار قشنگی نوشتیم و شما معلم محترم و گرامی ما حتما به آن 20 داده اید.

بعد از امتحان با دوستان صمیمی خود اصغر ترقه که متخصص انفجار است و حسن پیچ شمرون که یک اقتصاد دان برجسته است به محل کار حسن

رفتیم. حسن سر پیچ شمرون با لباس پاره پوره و صورتش که با آب جوب و لجن ته آن شسته شده است مینشیند و گدایی میکند.
من و اصغر ترقه سر انگشتی حساب کردیم و فهمیدیم که درآمد حسن از پدرهایمان، هردو، بسیار زیادتر است و ما به او حسودی کردیم. بعد از اینکه

حسن لباس کار خود را پوشید و رفت من و اصغر ترقه به میدان انقلاب رفتیم. در آنجا کتاب فروشی بسیار زیاد میباشد. ما به کتاب فروشی میرویم

و زمانی که حواس فروشنده نمیباشد زیر کتابها کبریت میگیریم و فرار میکنیم. البته ما این کار را از روی مردم آزاری انجام نمیدهیم بلکه در حال

آماده کردن و تمرین کردن برای شغلمان در آینده هستیم. قرار است من و اصغر ترقه و حسن پیچ شمرون دزد بانک بشویم. برنامه ما در روزهای

اول تعطیلات تا آخر امتحانات همین بوده است. بعد از تمام کردن امتحانات مشکلات ما در خانه آغاز شد. مادر ما خانه تکانی دارد و مارا مجبور به

کار میکند. هرچقدر هم به او میگوییم که از دستش به یونیسف شکایت میکنیم اصلا نمیترسد و میگوید به آقا یوسف هیچ ربطی نمیدارد ذلیل مرده ها و

ما مجبور میشویم به تکان دادن خانه ادامه دهیم.
در روز سال تحویل ما دور سفره هفت سین نشستیم اما نمیدانم چرا هیچ چیزی که با سین شروع شود در آن نبود. بعد از آنکه تلویزیون صدای

توپ داد همه به پدر و مادر خود عید را تبریک گفتیم و پدرمان به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و زد پس کله مان و گفت بزمجه اینو سالم

نگه دار.
در روز اول عید عمو هوشنگ و زن عمو فریبا با بچهایشان بهزاد و میترا آمدند خانه ما. عمو به هرکدام ما یک هزار تومانی نو داد و پدرمان در

خلوت از ما پولی که برای عیدی داده بود پس گرفت و به بهزاد و میترا داد. ما دیدیم که وقتی کسی در اتاق نبود عمو هوشنگ زد پس کله بهزاد

و میترا و گفت بزمجه اینو سالم نگه دار.روزهای بعد هم فامیلهای دیگر آمدند و ما به همین شکل عیدی گرفتیم. پدرم میگوید که فامیل ما با اینروش

به اقتصاد مملکت کمک میکند چون همیشه پول درجریان است و راکد نمیماند. ما هم فهمیدیم که برای به جریان انداختن پول چند پس کله نیاز است!
البته تنها خانواده ای که به اقتصاد کمک نمیکند خانواده خاله اقدس اینا میباشد. چونکه خاله اقدس سه پسر مختلف و 5 دختر متفاوت دارد کسی به بچه

هایش عیدی نمیدهد برای همین آقا اسد شوهر خاله اقدس هم به کسی عیدی نمیدهد.
در روز سیزده بدر ما به پدرمان گفتیم که مارا ببرد پارک اوهم گفت به شرط اینکه پدر مادرمان مهمان بچه ها باشند و با پول عیدی که گرفته ایم

آنها را مهمان کنیم! و ما چونکه هیچ عیدی ثابتی نگرفتیم و همه عیدیها درگردش برای اقتصاد بوده اند از رفتن به پارک منصرف گشتیم و کله جوشی

که مادرمان پخته بود را در بالای پشت بوم روی حصیر خوردیم و سیزده مان به در شد. البته ما ندیدیم که چیزی به در بخورد اما پدرمان این را

گفت و ما هم قبول کردیم.
در پایان شب مادرمان به ما میگفت ذلیل مرده ها امسالم مشقاتونو ننوشتین؟ و ما هم با نگاهی معصومانه گفتیم امسال به ما مشق ندادند!
ما نتیجه گرفتیم که تعطیلات عید بسیار خوب است چون به اقتصاد کمک میکند و انسان باید از همین الآن برای آینده اش تلاش کند مثل من و اصغر

ترقه و حسن پیچ شمرون.
این بود انشای من.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:4  توسط گاگ  | 

روبروش وایساد
تو چشماش زل زد
یه ضربه بهش زد
نگاهش پر خون شد
آینه شکست.


- سلام
- به سلام چطوری؟ چه عجب یادی از ما کردی؟
- ناراحتی برم!
- برو! منت سرم می ذاره!
- ناراحت نشو بابا غلط کردم! حالا اینم نازک دل شده واسه ما
- باشه بمون!! کجا بودی این مدت؟
- همچین میگه انگار خودش نمی دونه
- حالا نمیشه خودت بگی؟
- باشه بابا میگم
- بگو
- چیو؟
- به! حال منئ باش نشستم پای حرف تو!
- آخه شمپیت! چن بار بهت بگم پای حرفی بشین که ارزش داشته باشه!
- راس میگی. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه درباره خودم حرف نزنم!
- ایول. دمت غیژ. برو دارمت!
- حالا فهمیدی چرا ساکت بودم؟
- مگه تو تا حالا تو زندگیت ساکت بودی؟
- لیاقت نداری آدم دو کلمه باهات حرف بزنه!
- برو بابا! نازک نارنجی! انگار کیه! تا یه چیزی میگی شاک میزنه
- باشه میرم.
- برو به سماور.
- به سماوریدش هش زار گرونتره!
- بسه دیگه ور نزن
- باشه
- خودافز
- خودافز

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 23:54  توسط گاگ  | 

می گویند سالها پیش در چنین روزی فخرالمجانین سرگشته و حیران در شهر می گشتی که صدای

غریو شادی از خانه ای شنیدی. کنیزکی از خانه بیرون آمدی و فخر را شناختی، پس به خانه

برگشتی و خدای خانه صدا بکردی. خدای خانه بیامدی و فخر را بگفتی :«امروز مرا طفلی به

دنیا آمدی. بیا و وی را نامی نه!»
فخر به اندرونی شدی و طفل را بدیدی. دختری بود به غایت ملیح و نحیف! طفل را به فخر

بدادند. همینکه در آغوش  فخر جای گرفت، دستار فخر بکشید و بخندید. فخر در چشمان

کودک نگریستی و برق جنونی عجیب در وی بدیدی، همچنین خاصیتی در طفل بودی که به

هرآنچه نزدیک می شدی، فی الفور آن را خراب نمودی، پس فخر وی را حیاة الحکما نام نهادی.

چون فخر بخواستی از آنجا به بیرون شود، حیاة گریه سر بدادی و فخر را بخواستی. اما فخر

واله و سرگردان از در برفتی.

توضیح : حتما همه می دونن که حیاة یعنی زندگی.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 22:36  توسط گاگ  | 

گویند روزی بنیان المشاهدة که از ارکان دار الخلافه بودی، شخصی را از بهر کتابت وقایع یومیه خواستی و گفتی که هرکس که این

کار بداند بگوید تا چه مقدار اجرت از بهر این کار خواستی. فخرالمجانین ایشان را بگفتی من یکصد اشرفی بدهم و این کار از بهر

شما انجام دهم!
بنیان گفته فخر پذیرفتی و وی را به این امر خطیر گماشتی. پس فخربه بنیان شدی تا کار خود آغاز نمودی.
اول روز وی را گفتند که امروز والی بنیان نیامدی، دیگر روز آ. روز دیّم چون فخر به بنیان شدی، گفتندش امروز روز میمون

کتابت نباشد، روز سیّم گفتند امروز کس به بنیان نباشد تا تو را اجابت نماید، روز چارّم گفتند والی را رحلتی بس خطیر به یکی از

ولایات پیش آمدی و روز پنجم بگفتند امروز مارا مجال مصاحبت با تو نباشد.
چنین بگذشت و فخر هر روز به بنیان شدی و پاسخی چنین شنیدی. پس از دو ماه و دوهفته اندک، فخر مجال ملاقات والی را

بیافتی. فخر والی را گفتی بیاغاز تا بنگارم. والی وی را پاسخ بدادی ما را مهلت نباشد تا با تو سخن گوییم، رو و وقایع را خود

بنگار که ما را مشغله بس زیاد است و به اندرونی برفتی و بگفتی تا کس وی را نیازارد که کاری بس خطیر داشتی و بخسبیدی.
فخر روی به خدای کردی و فغان برآوردی که پروردگارا، چون است که با وجود اینان، جماعت این حقیر را فخرالمجانین خوانند؟
پاسخ بیامد که :
«تو که آگه نیی از سرّ غیب
چون بخواهی وارهی از ظنّ و ریب؟»

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 23:1  توسط گاگ  | 

شنبه : امروز مثل همیشه مشغول مردم آزاری و اسکول کردن راننده تاکسیا بودم که یهو یکیشون شاکی شد و از ماشین پیاده شد اومد سراغم. متاسفانه هیکلش 4 برابر من بود! با مشت زد تخت سرم منم هیچی نفهمیدم.


یکشنبه : منتقلم کردن بیمارستان. رفتم تو کما. هنوز گیج و ویجم.(البته اگه ممکن باشه که روح گیج بشه!)


دوشنبه : امروز بهترم. با روحای مریضای دیگه آشنا شدم. هیچکدوم حس طنز ندارن. نمی فهمن که چقدر میشه تو این وضعیت خندید. باید دنبال یه سرگرمی باشم!


سه شنبه : ایول یه سرگرمی خوب! اسکول کردن دکترا! هی میرم ضربان قلب خودمو کم میکنم این بیچاره ها میریزن اینجا که نجاتم بدن منم فرتی ضربان قلبمو درست می کنم! یکی از دکترا اینو به برادرم گفت اونم بهش گفت این وقتی به هوش بود هم عادت داشت ملتو بذاره سر کار!

چهارشنبه : بالاخره رفتنی شدم! منتها با یه خبر جالب! به خاطر سوابق درخشانم تو مردم آزاری به عنوان مامور عذاب تو جهنم استخدام شدم! آخ جووووووووووووووون!

پنج شنبه : درسته که کارم خیلی بهم خوش میگذره، اما به زنده ها نمیشه کرم نریخت. رفتم تو خواب خواهرم بهش گفتم من تو جهنمم برام خیرات کنه، کلی خرج گذاشتم کف دستش، کلی خندیدم، بیچاره از خواب پریده بود همش گریه میکرد.

جمعه : اوه اوه! اونی که با مشت منو زده بود مرده. آوردنش اینجا. برم یه عذاب جانانه براش طراحی کنم که تلافی اون مشتی که بهم زدو بکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 23:36  توسط گاگ  | 

با چشمای سردش نگاش کرد
بهش گفت از کسایی که برام دل می سوزونن متنفرم
کاری کرد که دلش دیگه برا کسی نسوزه
با یه خنجر تو سینه اش.


مهم : اومدی اینجا ۲تا کامنت میذاری یکی برا من یکی برا شاس . باشه؟

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 23:34  توسط گاگ  | 

سیه گیسو
شعله های سیاه چشمانت
چنان گداخت مرا
که تاب برنیارم دیگر
سوسوی هیچ نگاهی را
دنیای بی تابوت چه زشت است
اگر تابوت نباشد
کیست که من را می برد
به آنجا که بازگشتی ازو نیست؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1384ساعت 0:9  توسط گاگ  | 

دکارت گفت : می اندیشم پس هستم.
کامو گفت : عصیان می کنم پس هستم.
من می گم : می میرم پس هستم.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 22:53  توسط گاگ  | 

-حرفات بوی کپک میده
-خودمم همینطور
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 23:27  توسط گاگ  | 

میدونست که از شنیدن خبر مرگش خوشحال میشه.
برای آخرین بار تو زندگیش خوشحالش کرد.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1384ساعت 22:4  توسط گاگ  | 

خواست برای آخرین بار حرفشو بزنه
اما نگاهش که افتاد تو چشمای سردش,
رفت,
دیگه ام هیچ وقت پیداش نشد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 21:59  توسط گاگ  | 

تصميم گرفت كه خودكشي كنه.
برا همين رفت عاشق شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 12:57  توسط گاگ  | 

آخرین چیزایی که براش مونده بودن یه فندک و یه نخ سیگار بود.
آخرین سیگار رو گذاشت گوشه لبش.
روشنش کرد و یه پک عمیق زد.
این آخرین پکش بود, چون  هم از تو سوخت و هم از بیرون.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 21:57  توسط گاگ  | 

وقتی رسید , دیگه دیر شده بود
آخرین نفسا رو زده بود
تموم کرده بود و جنازه اش بالای دار آروم تاب می خورد
اما فقط یه چیز از اون اتاق به هم ریخته یادش موند
چشمایی که خون گریه کرده بودن.
+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 1:14  توسط گاگ  | 

بدن خوني شو به سختي كشيد،

 خودشو از تخت كشيد بالا،

زير نور مهتاب ، براي آخرين بار به صورتش نگاه كرد،

آخرين‌ها رو براي آخرين بار انجام داد و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 8:58  توسط گاگ  | 

تنبل چرا UP  نمی کنی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 23:38  توسط گاگ  | 

هوا تاريك شده بود.
بالاخره راهشو تو جنگل گم كرد.
يه هو يه صدايي شنيد، سر جاش خشكش زد.
ديدش كه روبروش وايساده بود و نگاش مي كرد.
صورتش از شدت ناراحتي به سبزي مي زد.
-چرا بابامو كشتي؟
-من؟! كي؟
-همين الان!
-چه جوري ميشه بدون اينكه بدونم كسي رو بكشم؟
-زير پاتو نيگا كن تا بفهمي!
پاشو از رو زمين برداشت، يه قورباغه له شده زير پاش بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 10:37  توسط گاگ  | 

بعد از كلي زحمت رسيد نوك قله.
اما اونجام بود، با خودش فكر كرد اين لعنتي نمي‌خواد دست از سرم برداره؟
بهش حمله كرد، باهاش گلاويز شد و زدش
اما اون هيچ مقاومتي نمي‌كرد
آخر هولش داد از قله انداختش پايين
چند لحظه بعد، با مغز متلاشي شده ته دره افتاده بود.
بالاخره تونست از دست خودش خلاص بشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 9:49  توسط گاگ  | 

چشماشو بست

با خوشحالي لبخند زد

بالاخره به بزرگترين آرزوش رسيد

مرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 0:23  توسط گاگ  | 

- سلام
- به به، سلام به روي ماهت!
- چه عجب! 1 دفه آدم شدي درست حرف زدي
- ببين خودت نمي‌خواي ها
- يعني مي‌خواي شروع كني؟
- چيو؟
- مگه چينيه؟
- نه بابا، بهش گفتم كدو بخر، شاس مغز رفته ژاپني گرفته
- خوب از فيلم هندي كه بهتره
- بهتر باشه
- بدتر باشه؟
- كي باشه؟
- كجا باشه؟
- همون جايي كه دلبر خونه داره هاي بله
- خيلي دوره
- خيلي نزديكه
- اما من مي‌خوام برم شارلاتان
- با من بودي؟
- عمرا بخوام با تو برم
- خيليم دلت بخواد
- دل خواستش 10 زار گرونتره
- پس صب كن ارزون شه
- منم منتظر همينم
- منم پتم
- منم پته‌‍اتو مي‌ريزم رو آب
- اگه آب كثيف شد به من هيچ ربطي نداره
- پس به كي ربط داره؟
- شماره 15
- اون كه 3تا چراغش خاموشه!
- واي ميسنيم برق بياد
- حالا اگه به جاي برق برف اومد چيكار كنيم؟
- اون وقت مي‌ريم سر كار
- اي بابا من تازه اومدم، خسته‌ام
- خسته نباشي
- سلامت باشي
- خدافظ
- به سماور سلام برسون
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 23:32  توسط گاگ  | 

خونه من کجاس؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 1:40  توسط گاگ  | 

گويند روزي در شهر ، ميان قوم ياورانيان و دلقندانيان اختلاف افتادي بس عظيم.از اين اختلاف جنگي آغاز شدي بس خفين *.
چنان كه در شهر درختي نماند و بر درختي برگي.گويند كه اين مشكل به دست تواناي فخرالمجانين حل گشتي.
و اما شرح ماوقع چنين است.
نزاع از آنجا آغاز شدي كه ياورانيان را اعتقاد بودي كه ماست را نتوان هم نزده خورد و دلقندانيان را باور بودي كه ماست هم زده چون آب تف زده است.
و از قضاي روزگار اين دو قوم را چنين پيش آمدي كه از معيشت با يكديگر مفرّي نبودي.
پس به هر چاشت و نيمروز و شامگاه ايشان را مشاجره درگرفتي و تلفاتي دادندي.
پس براي حل اختلاف ايشان را اتفاق نظر آمدي كه به نزد فخرالمجانين روند.
فخرالمجانين ايشان را چهار راه پيش روي نهادي،
اول آنكه ماست نخورند، كه ايشان را خوش نيامدي،
ديّم آنكه به قيد قرعه يكي از دوراه را برگزينند و دست از نزاع كشند كه ايشان را هيچ به مذاق خوش نيامدي،
سيم آنكه دو كاسه بگيرند و هر كس را كاسه‌اي باشد كه در آن ماستش هم زدي يا نزدي، كه گفتندش اين راه بس نيكوست اما ايشان را مال از بهر چنين اسراف

نباشد،
پس راه چهارم بگفتي كه ايشان را بس خوش آمدي و وي را تمجيدها نمودندي و در مدحش تصنيفها سرودندي.
راه چهارم آن بودي كه ايشان را كاسه‌اي زرين ساختندي كه از ميانش مفتولي سيمين گذشتي كه كاسه را به دو نيم برابر تقسيم نمودي كه هركس نيم خود هم زدي

يا نزدي.
پس فخرالمجانين كاسه بساختي و غائله ختم نمودي.

* خفین لغتی ست اصیل که ریشه آن خفن بودی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 0:36  توسط گاگ  | 

عرضم به حضور شما

هرچی زور در کردیم این blogsky فلک زده از لای فیلتر در نیمد

برا همین اومدیم اینجا

فعلا حرفم نمی یاد چون فردا بدترین روزه زندگیمه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 23:55  توسط گاگ  |