یکی بود یکی نبود. یه بوته رز بود وسط یه بیابون.
اونجا خیلی گرم بود، اینقد که بوته رز چهار سال بود که گل نمیداد. بوته رز دیگه نا امید شده بود و داشت کم کم خشک میشد.
یه روز از روزا، که یه ابر سفید بزرگ از اونجا رد میشد، بوته رزو دید. دلش براش سوخت، برا همین اونجا وایساد و روی بوته رز بارید.
قطره های بارون که به تن رز خوردن، رز احساس کرد که زندگی تو شاخه هاش جریان پیدا کرده. این جریان رسید به نوک بلندترین شاخه اش و یه غنچه گل رز اونجا سبز شد.
ابر سفید که حالا دیگه خیلی بزرگ نبود، خیلی خوشحال شد و با ملایمت به باریدن ادامه داد. یه قطره از اون بارونا از لای گلبرگای غنچه رز سر خورد و رفت وسط غنچه موند. ابر کوچولو تموم شد. خورشید به غنچه رز تابید و گرمش کرد. غنچه کم کم باز شد. قطره بارون وسط غنچه که حالا یه گل خیلی قشنگ شده بود، با گل رز قاطی شده بود و گرمای خورشید تبدیلش کرد به یه پری کوچولوی خیلی خوشگل. پری کوچولو به خاطر فداکاری ابر سفید و صبر و تحمل بوته رز به دنیا اومد. برای همین به خودش قول داد که همه جا زندگی رو پخش کنه. برای همین اون بیابون رو به یه دشت قشنگ پر گل تبدیل کرد.
پری کوچولوی من تولدت مبارک 


+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 0:1  توسط گاگ
|
یکی بود یکی نبود
یه برکه بود که خیلی تنها بود.
هرکسی از پیشش رد میشد یه آبی میخورد و یه استراحتی میکرد و میرفت. اما به برکه نیگه نمیکرد ببینه چیزی میخواد یا میگه یا نه.
تا اینکه یه روز یه پری کوچولوی خوشگل که داشت از اونجا رد میشد اومد آب خورد و آبتنی کرد اما برعکس بقیه موند.
پری کوچولو پیش برکه مونده بود و هر روز تو برکه آب بازی میکرد و خودشو نیگا میکرد و میخندید.
برکه که عادت نداشت کسی پیشش بمونه تعجب کرده بود. ته دلش میلرزید اما میترسید به پری حرفی بزنه.
هر روز که پری خودشو تو برکه نیگا میکرد برکه دلش بیشتر میلرزید اما هنوزم جرات نداشت حرفی به پری بزنه.
تا اینکه یه روز پری خودشو تو برکه نیگا کرد و رفت!
برکه دوباره تنها شد. اما دیگه نتونست تنهایی رو تحمل کنه و مرداب شد.
دیگه شادابی و حرکت خودشو از دست داده بود. روز به روز خشک و خشکتر شد. دیگه از اون برکه که یه مرداب شده بود هیچی غیر از یه چاله آب نمونده بود.
چاله آب تو خودش بود و چشماشو بسته بود و به هیچی نیگا نمیکرد. یه روز حس کرد داره تکون میخوره. چشماشو باز کرد دید پری کوچولو نشسته داره گریه میکنه.
آره پری کوچولو برگشته بود پیش برکه اش اما اونجا هیچی غیر از یه چاله آب نمونده بود برا همین داشت گریه میکرد.
اشکای پری کوچولو تو چاله آب میریخت و حس زندگی رو توش بیدار میکرد. چاله آب دوباره داشت پر میشد. ته دلش لرزید و جاری شد. چاله دوباره پر آب شده بود. حالا دوباره برکه شده بود. برکه لرزید و لرزید و از ته دلش داد زد :
پری کوچولوی من دوستت دارم
پری هم تا این شنید خندید و با خوشحالی پرید تو برکه و آب بازی کرد.
برکه هم یه تاج از گل نیلوفر گذاشت رو سر پری کوچولو پری کوچولو شد ملکه برکه.
توضیح برای اونایی که نفهمیدن این داستان یعنی چی ! من نامزد کردم. این هم وبلاگ نامزدمه.
مرسی که تبریک میگید. کادوی عروسی یادتون نره 
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 13:24  توسط گاگ
|