رفت تو اتاق
درو بست
چراغو خاموش کرد
تموم شد
به همین سادگی
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 3:18  توسط گاگ
|
با نعره از خواب پرید
یه جای خالی تو سینه اش احساس کرد
پایینو نگاه کرد
قلبش نبود
با نعره از خواب پرید ...
+
نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 8:40  توسط گاگ
|
از پاکت درش آورد
دوباره برش گردوند
دوباره درش آورد
تو دستش چرخوندش
براندازش کرد
گذاشتش گوشه لبش
فندکش رو روشن کرد
اما لحظه آخر مسیرشو عوض کرد
خودشو آتیش زد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 23:51  توسط گاگ
|
برای چه زنده ایم، اگر روزی نمیریم؟!
+
نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 7:46  توسط گاگ
|
اشتباهی به اشتباهی پا گذاشتم که خروج از آن اشتباهی ست بس بزرگ!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:17  توسط گاگ
|
رو به کویر ایستاد
چشماشو بست
شروع کرد به داد زدن
تا حالا هیچ بوته خاری تو اون کویر خون نخورده بود
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 9:25  توسط گاگ
|
تشنمه!
+
نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 8:2  توسط گاگ
|
فشار حلقه ها بيشتر و بيشتر شد،
همه استخوناش خورد شد،
وقتي دهنشو باز کرد، داشت تو چشماش نگاه ميکرد،
هنوز زنده بود وقتي بلعيدش.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 9:24  توسط گاگ
|
آفتاب کویر چشماشو میزد
یه سایه رو صورتش افتاد
2تا لاشخور بودن
برای اینکه بهش کمک کنن، از چشماش شروع کردن.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 8:39  توسط گاگ
|
صلیبی که به گردنش آویزون بود خیلی شبیه صلیبی بود که خودش بهش آویزون بود.
فقط یه فرق داشتن. آدمی که رو صلیب رو گردنش بود محبوب بود!
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 7:57  توسط گاگ
|